من زمانی را احساس می کنم که در آن آنچه امروزبرای ما حیاتی است به زور خواهند فهمید. آندره ژید
آزادی برخی-گروهها یا طبقات-که قدرت معینی را در دست دارند، مجازشان داشته که از آزادی دیگران بکاهند یا منحرفش سازند،آنان را به وظایف معینی مشروط کنند که سرانجام آن را همچون شرط ضروری زندگی خود پذیرفته اند.اما این دروغ است،هیچ وظیفه «ضروری» در کار نیست.استعمارگر یا استعمارشده،کارگر یا کارفرما ، سفیدوسیاه ، مرد یا زن،باکره و ناپاک ، همه«موقعیتهایی»هستند، نکاتی که تاریخ تحمیل کرده و بنابراین قابل تغییرند.اگر تاریخ بی هدف باشد، پس هر چیزی ممکن است-البته ستم و جنایت، اما همچنین آزادی.
در ارزشهایی که دین ها-مانند اسلام-به زن داده شده و موجب افتخار روحانیان و سنت گرایان می باشد، حقیقتی نهفته است؛ در مورد کارگران، بردگان سیاه، بومیان استثمارشده هم تا وقتی که کسی را از آنان ترسی نبود گفته می شد که آنها آدمهای بزرگوار و با ارزش و فابل احترامی هستند. این گفته به معنای آن است آنها می بایستی، بدون بحث، حقایق و قوانینی را که دیگر مردان پیشنهاد می کردند،بپذیرند.
در واقع ایمان نیروی تعصب آلود خود را از این نظر که عبارت از دانش نیست کسب می کند؛ ایمان، کور، پرشور، لجوج و ابلهانه است.هر آنچه که طرح می کند، بدون قید و شرط ، در مقابل عقل، در مقابل تاریخ، در مقابل تمام تکذیب ها مطرح می کند.
ما عیب ها را نه بر مبنای طبیعت مان بلکه بر اساس منافعمان مرتکب می شویم و می سنجیم از این جاست که آنها این همه شکل های نامساوی دارد، وجود بکارت نیز یکی از آنهاست که نفع مرد آن را بوجود آورد؛ یک ارزیابی بسیار ظالمانه زنها. شدت و حدت احکام ما، همت گماری زنان به این عیب را شدیدترو مفسده تر از آنچه در طبیعتش است می گرداند و او را به عواقبی بدتراز آنچه عامل است ملزم می دارد.
اخلاق پدرسالاری آمرانه می خواهد که نامزد به صورت بکر و دست نخورده تسلیم شوهرش شود، شوهر مالکیت کامل و انحصاری جسمی را که از آن خود می گرداند، می خواهد. بکارت، یک ارزش اخلاقی، مذهبی ، عرفانی به خود گرفته است؛ بطوری که عادات مربوط به شب زفاف به شکلی با خشونت کمتر هنوز بسیار گسترده است.
اخلاقیات تحمیل شده بر زن مانند استثمار اقتصادی یا تبعیض نژادی منشا بیعدالتیهای فراوان و موذیانه است که فرهنگ آن را مشروع ساخته و قوی علیه ضعیف مرتکب آن شده است. رفتاری که هایک در پایان عمرش استدلال کرد که پاشنه آشیل دمکراسی است: قدرت اکثریت که برای اقلیت زیانبار است. اما در این مورد از آنجا که ریشه بیماری در تار و پود خود فرهنگ نهفته است و قسمتی از سرشت آن پیکر عقاید، کردار، رفتار، طرحهای اخلاقی، اسطوره ها ورمزهایی است که رفتار ما را تعیین می کنند ، درمان واقعی مسئله فقط از راه تغییرات عمیق فرهنگی میسر خواهد بود.
تا اصلاح ریشه داری در طرزی که جنسیت را درک می کنیم به عمل نیاید و تفاهم دو جنس در دنیایی که زندگی می کنیم ایجاد نشود، پیشداوری ادامه خواهد یافت و صدمه خواهد زد.
وقتی رفتار جنسی نبایستی توسط فرد نجات داده شود، ولی بر خدا ویا جامعه است که آنرا توجیه کند، روابط دو یار جز رابطه ای حیوانی نخواهد بود.
زنانگی حاصل طبیعت نیست، بلکه نتیجه فرهنگ است، تعلیم و تربیت او،بازی های او، بزک او، خطوط ممنوعه او،باکره بودن او... همه او را نامزد تحمل و غایتی اجباری کرده اند؛ خوش جلوه کردن بر مرد.
مشاهده می شود که برای شوهر نه موضوع محبوب بودن، بلکه موضوع مورد خیانت قرار نگرفتن مطرح است؛ او بدون درنگ یک رژیم ضعف آور بر زن تحمیل می کند، هرگونه فرهنگ را از او مضایقه می کند، فقط در جهت شرافت خود ، او را خنگ و خرف می گرداند.آیا باز هم موضوع عشق در میان است؟
زن ها ابدا خطا نمی کنند که قواعدی را که در جهان راه یافته مورد انکار قرار می دهند به همان نسبت که مردان این قواعد را بی دخالت زنان ایجاد کرده اند. زهد وعفاف به آنها می دهیم... ما زنان را سالم و قوی، در وضع خوب، خوب تغذیه شده و پاکدامن می خواهیم یعنی در آن واحد گرم و سرد؛ زیرا ازدواجی که ما می گوییم وظیفه دارد مانع از آتش گرفتن آن ها شود.
به وسیله ازدواج گوئی که بر اثر بلای ناگهانی دهشتناکی، به درون واقعیت و معرفت پرتاب شدن، غافلگیر کردن عشق و شرم متناقض،اجبار به احساس شیفتگی، فداکاری،وظیفه، ترحم و هراس در یک شیء به سبب مجاورت غیر منتظره خدا و جانور...در این امر آدمی چنان آشفتگی روحی آفریده که جست و جوی همانند آن کاری بیهوده است.
در واقع افراد نیستند که مسئول ناکامی و شکست ازدواج می شوند، بلکه خود نهاد ازدواج- به صورت رایج امروزی- که در اصل فاسد است.اعلام آنکه مرد و زنی که حتی خودشان یکدیگر را انتخاب نکرده اند بایستی به انحاء مختلف در تمام دوران زندگی یکدیگر را کفایت کنند، غرابتی است که لزوما ریاکاری، دروغ، مخاصمت و بدبختی به بار می آورد.
رابطه انسانی تا وقتی که بدون دخالت تفکر تحمل گرددارزشی ندارد؛ در روابط زناشویی نمی توان این را مورد تحسین قرار داد که این روابط به طور مستقیم و بدون تفکر صورت بگیرد و دو طرف آزادی خود را در آن نابود گردانند. این آمیخته پیچیده ی دلبستگی، عناد، کینه، رضایت، دستور، تنبلی، حیله گری، وتجاوز... که عشق زناشویی نامیده می شود نمی تواند مورد احترام قرار گیرد. عشق و دوستی باید آزاد باشد. آزادی به معنای هوسبازی نیست:احساس الزامی است که از لحظه فراتر می رود، اما فقط به فرد مربوط می شود که با اراده ی کلی و رفتارهای فردی خود به نحوی مواجه شود که تصمیم خود را حفظ کند یا به عکس ار آن بازگردد؛ احساس هنگامی آزاد است که به هیچ امر و نهی خارجی وابسته نباشد، هنگامی که در صداقتی بدون ترس تجربه گردیده باشد.
طوق لعنتی نیز وجود دارد که زوج ها بسیار به ندرت از آن می گریزند، آن هم ملال است. این که شوهر موفق شود از زن بازتابی از خود بسازد یا این که هر کدام در دنیای خود سنگر بگیرند ، پس از چند ماه یا چند سال دیگر چیزی ندارند که با هم در میان بگذارند. زوج عبارت از اجتماعی است که اعضایش خود مختاری خویش را از ذست داده اند بی آنکه خود را از تنهایی شان برهانند؛ از این رو است که در سطح اروتیک آن ها نمی توانند چیزی به یکدیگر بدهند. و می بینیم که در این دوران تجاوز به عنف بیشتری صورت میگیرد تا در خارج از ازدواج.
این که قوانینی «اطاعت» را از تکالیف زن حذف کند در مو قعیت زن تغییری پدید نمی آورد،زیرا این موقعیت بر اراده شوهران نیست بلکه بر همان ساخت جامعه زناشویی قرار گرفته است.
در آخر باید بگویم که: جنگ علیه گرایش به سکس تحریف و مسخره شده یا سبب بیعدالتی هایی شده که معادل آنهایی است که می خواهد ممنوع سازد.
بی هیچ اعتنایی
تاسفی
شرمی
گرد زن کشیده اند دیوار هایی
همه ستبر و بلند
این سرنوشت بدفرجام
روحش را آشفته می سازد
آن دم که برپا کردند دیوارها
چه شد که نفهمید!
اما هرگز صدایی نشنید
صدایی از سازندگان
هیچ صدایی
اندک اندک
بریدند او را از جهان پیرامون

0 Comments:
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home